آینازآیناز، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره

فرشته کوچک زندگی ما

بدون عنوان

تازگی ها پاهاتم شناختی و پاهاتو تا جایی که می تونی بلند میکنی و  با دقت  و متعجب  نگاهشون میکنی الهی من فدات بشم تازگی ها یاد گرفتی وقتی چیزی می خوای بلند گریه می کنی تا زودتر به خواسته ات برسی تازگی ها شکمتو بلند میکنی یعنی اینکه بغلت کنیم و وقتی بغلت می کنیم ورجه ورجه میکنی که راه بریم تا بتونی همه جا رو ببینی تازگی ها هر وقت من می بینی اونقد خودت برام لوس می کنی تا بغلت کنم    تازگی ها زبونت در میاری بیرون و مارچ ومورچ می کنی و وقتی منم ادادتو در میارم می خندی و امروز صبح وقتی یه تکه نون جلوت رفتم خوب دستتو باز کردی و محکم گرفتی دستت و من اونقد ذوق کرده بودم که نگو ...
11 شهريور 1392

بدون عنوان

عشق مامان و بابا دختر گلم  ماشالله چه بزرگ و تو دل برو شدی هر روز با تو زندگی برام شیرین و شیرینتر می شه. گل مامان چقدر دوست دارم بازی کردنا و خندیدناتو. حالا دیگه وقتی از خواب پا می شی و بهت سلام می کنم واسم می خندی انگار همه چی رو می فهمی. الان دیگه با یکی از عروسکات بازی می کنی یعنی وقتی می یارمش  کنارت کلی نگاش می کنی و وقتی دور برت جابجاش می کنم می خندی و با نگات دنبالش می کنی . الان دیگه یه کم بهم وقت می دی که به بعضی کارای کوچیک برسم حتی وقتی بیداری . می تونی تنهایی بازی کنی حتی تا یه ربع، چقدر دوست داری برچسبایی رو که رو دیوار برات زدم کلی بهشون زل می زنی و با تعجب نگاشون می کنی حتی وقتی داری گریه م...
2 شهريور 1392

بدون عنوان

دخترم.... آدم ها آرزوهای خیلی بزرگی دارند توی زندگیشون.... اما مادرها بزرگترین آرزوهاشون رو برای فرزندشون دارند... آیناز  مادر آخ که اگر بدونی چه آرزوهای بزرگی دارم برایت... همه وجــودم تویی....هر چه میخواهم برای توست.... مــادر که باشی آرزوهای خودت کم رنگ میشه ... اگر یه روز یه چراغ جادو پـیدا کنم و از توش یه غول آرزوها بیاد بیرون و بگه چی میخوای اول میگــم دختــرم ....و بعدش باز هم میگــم دختــرم .... نمیدونم کدوم یکی از این آرزوهای بزرگ برآورده میشه اما به یه چیزی ایــمان دارم و اون ایـنه که ....  آرزوهای بزرگ من در برابر بزرگی و عظمت خداوند خیلی کوچک است.... و اینک...
22 مرداد 1392

بدون عنوان

  آیناز من !تو سه ماهی که با هم گذروندیم روزا و شبا...خیلی خیلی زود گذشت...و من با تو بودن و تجربه کردم مهمتر از همه مادر بودن و چشیدم و تازه خودم و شناختم...وااااااااای اصلا باورم نمیشه 3 ماه شده!   ایناز هیچ وقت تا این حد  شاد نبودم و مرتب روزا و شبایی که با هم داشتیم و از نظرم میگذرونم تا گذر ایام شیرینی شو از من نگیره...حالا دیگه خیلی بهت وابسته ام ...پاره تن جیگر جان   حالا دیگه به واسطه قدوم پر برکتت،اعتماد به نفسم هم زیاد شده.       خیلی دوستت دارم ...تا خدا.   دختر نازمن چند روزی میشه که که خنده های بی صدات تبدیل شده به با صدا و صدای ذوق کردنت که من...
20 مرداد 1392