آینازآیناز، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره

فرشته کوچک زندگی ما

به به دخترگلم

اینم دخترخانم گل منه اینجا کوی پروازه و تو هم تازه از خواب بیدار شدی و همیشه اینجوری نگه داشتنو دوس داشتی قربونت برم که منو بیشتر از همه دوس داری مرسی عزیزم دوص دارم بهط خوندن نوشطن یادط بدم ازیظ باباییی ...
18 شهريور 1392

بدون عنوان

  دخترم الان دیگه نسبت به صداها عکس العمل کامل داره یعنی حتی موقع شیرخوردن اگه صدایی بشنوه به طرف صدا برمیگرده. وقتی میخنده و میخوام ازش عکس بگیرم به محض اینکه دوربین یا موبایل رو می بینه جدی میشه و زل میزنه بهش و تلاش من واسه خندون دوباره اش معمولاً بی نتیجه است برعکس قبل، الان علاقه عجیبی به پستونک پیدا کرده طوری که گاهی انگار بهونه اش رو میگیره . ولی نمی تونه از مزه خوردن مشتش هم بگذره و گاهی همزمان با مکیدن پستونک، مشتش رو هم میبره روی پستونک و فشار میده. البته گاهی با انگشتش پستونک رو از دهنش درمیاره و بعد دوباره تلاش میکنه اونو برگردونه سرجای خودش...   ...
12 شهريور 1392

بدون عنوان

عزیزم چند روزی میشه که وقت نکردم برات بنویسم آخه بابا مصطفی  رفته بود ماموریت و ما  رو موقع رفتن برد خونه باباجون تا شب تنها نمونیم    ٣روزی که اونجا بودیم خیلی دلمون واسه بابایی تنگ شد  ولی با باباجون و مامان جون هم برامون  خوش گذشت بابا جون کمتر بیرون می رفت و می گفت  هرجا می رم دلم پیش آینازه و زودی می اومدخونه خوش به حالت که بابا جون اینقد دوستت داره مامان جون همش قربون صدقه ات میر فت و تو هم خودت واسه شون لوس می کردی روز آخر هم خاله فریبا و اشکان اومدن و بهمون خیلی خوش گذشت ولی جای بابایی خالی بود وقتی خونه باباجونم و تو بغل ب...
11 شهريور 1392

بدون عنوان

عزیزم دیشب مهمون داشتیم و همه بودن ماماجون اینا خاله فریبا -خاله فهیمه -خاله رویا - دایی علی -و النور اینا هم بودن با اینکه خونه خیلی شلوغ بود ولی شما با خیال تخت گرفته بودی و خوابیده بودی موندم با این سرو صدا چطور خوابت گرفته و تعجب میکنم از اینکه وقتی خونه تنهاییم وقتی تو اتاقت راه میریم بیدار میشی ولی الان با این سر وصدا گرفتی و خوابیدی این عکسایی از مهمونای کوچولومون  (آیسان نازم - و امیر حسین نازنیم) که اتاقتو زیرو رو کرده بودن الهی قربون هر دو تاشون برم ...
11 شهريور 1392