بدون عنوان
عزیزم چند روزی میشه که وقت نکردم برات بنویسم
آخه بابا مصطفی رفته بود ماموریت
و ما رو موقع رفتن برد خونه باباجون تا شب تنها نمونیم
٣روزی که اونجا بودیم خیلی دلمون واسه بابایی تنگ شد
ولی با باباجون و مامان جون هم برامون خوش گذشت
بابا جون کمتر بیرون می رفت و می گفت هرجا می رم دلم پیش آینازه و زودی می اومدخونه خوش به حالت که بابا جون اینقد دوستت داره .gif)
مامان جون همش قربون صدقه ات میر فت و تو هم خودت واسه شون لوس می کردی
روز آخر هم خاله فریبا و اشکان اومدن و بهمون خیلی خوش گذشت
ولی جای بابایی خالی بود
وقتی خونه باباجونم و تو بغل بابایی تو ایونشون دارم هوا میخورم



مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


بدون عنوان
