آینازآیناز، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

فرشته کوچک زندگی ما

بدون عنوان

آیناز من در تاریخ ١٥/٨/٩٢اولین غذاشو خورد  دیروز بردمش دکتر خدارو شکر همه چی خوب بود و دکتر گفت از فردا میتونم برات فرنی بدم وقتی داشتی برای اولین بار با قاشق غذا میخوردی یه ذوقی کرده بودی که نگو منم یه حس خاصی داشتم تازگیها عاشق پاهات شدی و همه اش دا ری با هاشون بازی میکنی   ...
18 آبان 1392

بدون عنوان

بازم روزا مثل برق و باد می گذرند و من هر روز بیشتر و بیشتر عاشقتم. شیطون کوچولوی من ٦ماهه شده و هر روز هم به شیرین کاری هاش اضافه می شه واماآیناز  من... روز به روز داره شیطون تر می شه. دیگه هیچ وقتی برای هیچ کاری نمی ذاره برام. وقتی تنها می شه با سر و صدا و جیغ هایی که می زنه اعتراض خودشو اعلام می کنه و دوست داره یا باهاش بازی کنیم و یا باهاش حرف بزنیم. دیگه تو بغل آروم نمی گیره و مدام خودشو تکون می ده و با کنجکاوی اطراف رو نگاه می کنه. موهاش هم به شدت در حال ریختنه و داره کچل می شه دخترم!!! عاشق شعره. مخصوصا شعر "توپ حسنی ..."  وقتی ناراحته و گریه می کنه با شنیدن این شعر آروم می شه و می خنده. امروز دختر &nbs...
18 آبان 1392

6ماهگی دلبندم

ماهگیت مبارک گلکم 6 ماه ... چقدر زود گذشت ... احساس میکنم تو این مدت خیلی بزرگ شدم. همونطور که تو هر روز یه چیز جدید یاد میگیری منم همینطورم. هر روزم متفاوت از روز قبل درست برعکسه روزهای بی تو که همگی تکرار بود و تکرار تو با اون دستای کوچولوت خیلی چیزا به ما بخشیدی که مهمترینش یه عشق پاکه ... عشق به فرزند که با هیچ عشق دیگه ای قابل مقایسه نیست و ما چه خوشبختیم که عــــــاشقیـــــــــــــم ماشالا دیگه واسه خودت خانمی شدی. خیلی هوشیار و کنجکاوی. وقتی دارم بهت شیر میدم با کوچکترین صدایی برمیگردی ببینی چه خبره مخصوصا اگه یه صدای اشنا بشنوی واسه همین وقتی میخوام بهت شیر بدم به همه میگم ساکت لطفـــــــآ ایینه هم خیلی...
13 آبان 1392

آیسان دختر ناز

الهی عمه فدات بشه اینجا داریم میریم خونه مامان جون وقتی رسیدیم هر چی خوراکی و اسباب بازی داشتی آوردی و دادی به آیناز و گذاشتی تو کیفم وشب که داشتی می اومدیم خونه مون گفتی: عمه کوچولوکیفت کو؟ وقتی دادم بهت درشو باز کردی هرچی صبح داده بودی برداشتی ...
1 آبان 1392

بدون عنوان

سلام به دوستان عزیز الان آیناز جونممممممممم خوابه بابا جون هم تو اتاقشه و با کامپیوترش کار می کنه از فرصت استفاده کردمو اینا رو براتون گذاشتم  دیروز درگیر خونه تکونی بودم گذاشته بودمت روی تختمونو کارامو انجام میدادم دیدم صدات نمیاد نگران شدم اومدم دیدم انگشت پاتو گرفتی تو دستت هی میکشی که تو دهنت کنی یواشکی نگات کردم بعدش چون نتونستی شروع کردی به غر زدن و طبق معمول گریه آخه فدات بشم من چیکار میتونم برات بکنم   وحس مادری در من فوران کردو اومدم  بغلت کردم وبوسیدمت   آیناز  جووووون  دوست دارم     ...
1 آبان 1392