آینازآیناز، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

فرشته کوچک زندگی ما

دلنوشته خود آیناز

صبح ها كه شيرم رو مي خورم ومامان نازی  تميزم مي كنه ، دوست دارم برم توي تخت مامانی و بابايي كه خيلي خيلي گنده است بخوابم . تازگیا یه کلک خوب یاد گرفتم به مامان نازی نگین ها  شبا شروع میکنم گریه میکنم  تا وقتی که  مامانی دلش واسه می سوزه  میاره تو تخت گنده می خوابم اونقد  خوشم میاد به مامانم کلک می زنم امروز صبح مامانی  و بابايي من رو بردند واسه واکسن  . من رو گذاشتند روي يك چيز سرد و سفيد ( اسمش ترازو بود ) و دوباره برداشتندخانم دکتر گفت  ٧ کیلو ٦٠٠ . انگار من گوجه فرنگي ام !   بعدش مامانم پاهامو ماساژ دادنمی دونین چقدر خوشحال بودم که مامان نازی اینقد برام لطف د...
13 آذر 1392

استخدام

من واکسن زدم ،‌ تب کردم ،‌ غذاهای  تازه  خوردم ، ٢ و٣ قدم سینه خیز رفتم  ر، اما اين مامان  نازی  هيچی ننوشت که ننوشت . امان از اين مامان تنبل  که هيچی رو اينجا نمی نويسه . بايد يک منشی ديگه واسه خودم استخدام کنم . کسی يه رييس ٧ ماهه نمی خواد ؟؟؟ ...
13 آذر 1392

از زبان خود آیناز

    اتفاق وحشتناكي افتاده . امروز متوجه شدم كه حسابي كچل شده ام .  . واي خدايا شكل پسرها شده ام . اصلا نمي تونم توي آينه به خودم نگاه كنم . يك كله گنده وو با مو ی خیلی کم توي آينه بهم دهن كجي مي كنه . بدتر از همه وقتيه كه گريه مي كنم يا جيغ مي كشم ، ديگه واويلاست ن عين پيرزن هاي بدبخت ميشم . من رو بگو كه چقدر به دلم صابون زده بودم كه اين دفعه موقع بيرون رفتن اون گل سر خوشگل هايي كه بابایی برام خريده و گذاشته توي كشو اولي كمدم ، مي زنم به سرم و خوشگل ميشم . حالا با اين كله كچل روم نميشه پام رو از خونه بيرون بذارم . راستي يك اتفاق ديگه هم افتاده . من ديشب٢ بیدار شدم و مامانی  رو بيچاره كرد...
12 آذر 1392

بدون عنوان

یه دونه سلام.. ویه دنیا محبت.. به دردونه خودم که جنسش کیمیاس.. ذاتش وفاست وحسابش برای مامان ازبقیه جداست... روزهای پاییز هم مثل همه فصل ها داره میگذره ومن باور نمیکنم که گلی مثل تو دارم که پاییزم بهار کرده  . عزیز مامانی   خیلی شیطون تر از قبل شدی واصلا یه جابند نمیشی باید بگم این روزها خیلی وقتم رو پر میکنی یا مجبورم میکنی باهات کتاب بخونم ویا  بازی ویا تو بغلم بگردونمت که همراه کارهای خونه عجیب نفس گیر  میشه ومن رو حسابی خسته میکنه ومن هیچ وقتی برای خودم ندارم هرماه امیدوارم ماه  بعد که بزرگتر میشی من هم بتونم ساعتی برای خودم داشته باشم...
29 آبان 1392

6 ماهگی آینارم

با تمـام مـداد رنگـی هـای دنـیا بـه هـر زبـانی که بـدانی یـا نـدانی ! خـالی از هـرتشبیه و استعـاره و ایهـام … تنهـا یکــ جملـه برایـت خـواهـم نوشت : دوستت داریم دختر نازم ♥           فرقـی نمـی کنه !! بگم و بدونـی ...! یا ... نگم و بدونـی..! هیچ فاصله ای تورو ازمن دور نمی کنه...!!! در خوب ترین جای جهان جا داری ...! جایـی که دست هیچ کسـی به تو نمـی رسه: دلـــــــــم  ♥     ...
29 آبان 1392