آینازآیناز، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

فرشته کوچک زندگی ما

8ماهگی

دخترم شرمندم که نتونستم تو ٨ماهگی برات مطلبی بزارم آخه از یه طرف تو خیلی وقتم میگیری و وقتی خوابی اونقد خسته میشم که منم بیهوش میشم از طرف دیگه هم مامان و بابا جون رفتن مکه و سرمون مشغول اونجاست تو این ماه اتفاق های زیادی افتاده که برات ثبتش میکنم روز یکشنبه ٢٩ دی مصادف با ولادت پیامبر اکرم تونستی چهار دست پا بری خونه مامان افروز اینا بودیم و منم مریض بودم که یه هو دیدم راه افتادی چهار دست وپا میری از اون روز بود که تمام وقتم مطلق به تو شده و فقط دنبالتم که کار خطر ناک نکنی   تو هم که ماشالله یه لحظه آروم نداری و خودتو یه جایی بند میکنی و میخوای بلند شی ٢روز بعدش تونستی بشینی که فدات بشم وقتی میشینی چقد...
11 بهمن 1392

بدون عنوان

هندونه من یلدات مبارک   شنبه (30 آذر): یلدای امسال هم مثل بقیه عیدها و جشنها ی این یک سال، اولین تجربه دخترم بود که با وجودش شب چله ما هم به خوبی و خوشی و البته با شیطو  شیرینکاریهای دخترک ما ادامه پیدا کرد                                   "  و اما هندونه شب یلدای ما " درضمن لباسای آینازم هدیه مامانم دسته گلش درد نکنه که همیشه ماروشرمنده میکنه  خونه مامان جون اینجا هم خونه خودمونه که با هزار مصیبت تونستم عکس بگیرم دختر  شیرینم که مثل ...
4 دی 1392

بدون عنوان

عزیزم ٧ ماهگیت مبارک قربونت برم که واکسن زدی دیشب خونه مامان جون فریده بودیم رفتیم اسمتو تو کانون نابغه ها نوشتیم  تا هر ماه وسایل کمک آموزشی برات بفرستن چند تایی هم گرفتیم و آوردیم خونه تا دیدی از دستم گاپیدی کردی دهنت عزیز دلم اینا رو تو دهن نمی کنن یاد میگیرن تو خونه هم همین کار میکنی شاید فعلا شناختت با دهنه چی میشه کرد بابایی صبح نرفت سر کار باهم رفتیم واسه واکسن مثل همیشه دلهره داشتم ولی وجود بابایی بهم قوت قلب میده و خوشحال بودم که تنهایی نمی رم راستی مکه مامان جون و باباجون در اومده شب یاعت ١١نیم مامان جون بهمون خبر داد چقد هم خوشحال بود به سلامتی برن و برگردن خیلی خوشحالم که بالاخره ماما...
13 آذر 1392

دلنوشته خود آیناز

صبح ها كه شيرم رو مي خورم ومامان نازی  تميزم مي كنه ، دوست دارم برم توي تخت مامانی و بابايي كه خيلي خيلي گنده است بخوابم . تازگیا یه کلک خوب یاد گرفتم به مامان نازی نگین ها  شبا شروع میکنم گریه میکنم  تا وقتی که  مامانی دلش واسه می سوزه  میاره تو تخت گنده می خوابم اونقد  خوشم میاد به مامانم کلک می زنم امروز صبح مامانی  و بابايي من رو بردند واسه واکسن  . من رو گذاشتند روي يك چيز سرد و سفيد ( اسمش ترازو بود ) و دوباره برداشتندخانم دکتر گفت  ٧ کیلو ٦٠٠ . انگار من گوجه فرنگي ام !   بعدش مامانم پاهامو ماساژ دادنمی دونین چقدر خوشحال بودم که مامان نازی اینقد برام لطف د...
13 آذر 1392